تبليغاتX
... آرزوی همیشگی من

... آرزوی همیشگی من

تقدیم به توهم

تویه شک و تردید گیر کردم. نمی دونم چی درسته چی غلط و چی کار باید بکنم ولی چیزی که معلوم هس اینه که نمی تونم براحتی عوض شم می خوام یه کارایی کنم که فرق داشته باشم با علی قبلی اما اتفاقایی پیش می یاد که همه این فکرارو خراب می کنه نمی دونم چی کار کنم آواره شدم از زندگی. نمی دونم چرا دارم این کارارو می کنم چرا باید این کارارو بکنم؟؟؟؟؟؟؟

خیلی سئوال هایی تویه ذهنم هس که نمی تونم جوابی واسشون پیدا کنم چرا ما باید زندگی کنیم که چی بشه چرا باید درس بخونیم یا نخونیم؟ چرا باید کار کنیم؟ واسه چی باید ازدواج کنیم؟ چطوری باید ازدواج کنیم؟ با کسی که دوسش داریم یا کسی که مارو دوس داره؟ یا باید دنبال کسی باشیم که طرف مقابلرو دوس داشته باشه یا نداشته باشه؟ چرا باید دنبال اون یه نفر باشیم؟ چرا باید قسمت یه چیزی باشه که دلمون نمی خوادش؟ یا چرا باید قسمت چیزی باشه که به سختی بدست بیاد یا نیاد؟ چرا باید کسی کسی رو نخواد؟ چرا باید خدا مارو امتحان کنه؟.....

و هزاران سئوال دیگه که همشون بی جواب تویه این ذهن کوچیکم جا گرفتن. دیگه ذهنم نمی تونه این همه سئوالو تویه خودش جا بده سرم داره می ترکه اعصابم خرابه خرابه. چندتا سئوال هم از خودم هس که بدجور عذابم می ده که جوابی واسه این حرفام داری بگین لطفا".

من خود خواه هستم که می خوام به توهم برسم در حالی که اون منو نمی خواد؟؟؟؟؟

من مغرورم که فقط خواسته های خودمو می بینم؟؟؟؟؟؟

من مظلوم نمایی می کنم که نمی تونم به غیر توهم به کسه دیگه فک کنم؟؟؟؟؟

دو تا سئوال هم هست که نمی تونم بگم.

 

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت20:30توسط علی | |

در رويا ديدم که با خدا حرف ميزنم

او از من پرسيد :آيا مايلي از من چيزي بپرسي؟

گفتم ....اگر وقت داشته باشيد....

لبخندي زد و گفت: زمان براي من تا بي نهايت ادامه دارد

چه پرسشي در ذهن تو براي من هست؟

پرسيدم: چه چيزي در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده  مي کند؟

پاسخ داد:

آدم ها از بچه بودن خسته مي شوند ...

عجله دارند بزرگ شوند و سپس.....

آرزو دارند دوباره به دوران کودکي باز گردند

سلامتي خود را در راه کسب ثروت از دست مي دهند

و سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتي دوباره صرف مي کنند

چنان با هيجان به آينده فکر مي کنند.

که از حال غافل مي شوند

به طوري که نه در حال زندگي مي کنند نه در آينده 

آن ها طوري زندگي مي کنند،انگار هيچ وقت نمي ميرند

و جوري مي ميرند ....انگار هيچ وقت زنده نبودند

ما براي لحظاتي سکوت کرديم

سپس من پرسيدم..

مانند يک پدر کدام درس زندگي را مايل هستي که فرزندانت بياموزند؟

پاسخ داد:ياد بگيرند که نميتوانند ديگران را مجبور کنند که دوستشان داشته باشند

ولي مي توانند

طوري رفتار کنند که مورد عشق و علاقه ديگران باشند

ياد بگيرند که خود را با ديگران مقايسه نکنند

ياد بگيرند ...ديگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگي

ياد بگيرند تنها چند ثانيه طول مي کشد تا زخمي در قلب کسي که دوستش داريد ايجاد کنيد

ولي سال ها طول مي کشد تا آن جراحت را التيام بخشيد

ياد بگيرند يک انسان ثروتمند کسي نيست که دارايي زيادي دارد

بلکه کسي هست که کمترين نيازوخواسته را دارد

ياد بگيرند وبدانند ..دونفر مي توانند  به يک چيز نگاه کنند

ولي برداشت آن ها متفاوت باشد

ياد بگيرند کافي نيست که تنها ديگران را ببخشند

بلکه انسان ها بايد قادر به بخشش و عفو خود نيز باشند

سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم

آيا چيز ديگري هم وجود دارد  که مايل باشي فرزندانت بدانند؟

خداوند لبخندي زد و پاسخ داد: فقط اين که بدانند من اين جا و با آن ها هستم..........براي هميشه

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت20:9توسط علی | |

سلام عزیزان ، سلام به همه !!!

سلام دوستان عزیز، من گفته بودم یه روز برمی گردم ولی این باره یه طوره دیگه می خام باشم نمی دونم چطوری پس کمک کنید خیلی به راهنمایی نیاز دارم خیلی چیزارو نمی دونم پس کمک کنید. یه چیزی که مشخص هس می خوام دیگه یه جوره دیگه باشم. نمی دونید این چند روزی که گذشت هی می خواستم چیزی بنویسم ولی نمی تونستم چون هنوز به خودم نیومده بودم. فک می کردم از دنیا سیر شدم دیگه نمی خوام غم و غصه رو تویه زندگیم ادامه بدم. فقط می خوام تویه تنهاییم غم داشته باشم دیگه نمی خوام خودمو بروز بدم. این چند روزو واسه این تعطیل کرده بودم که می خواستم یه جور دیگه شروع کنم هر چند سخته ولی باید این طوری کنم. یعنی می خوام تویه زندگی شادی کنم راهشو پیدا کنم تقریبا" یکم پیدا کردم ولی هنوز کامل پیدا نکردم می خوام درد دلمو با اینو اون کمتر کنم چون به یه نتیجه ای رسیدم که هر چقدر از این جور حرفها دوری کنم بهتر می تونم تصمیم بگیرم ولی به اون اعتقادات قبلیم هم ایمان دارم پس نگین علی عوض شده نه می خوام راه رو درست برم. درباره این فال هم نمی دونم چیرو ادامه بدم چطوری ادامه بدم و چرا باید ادامه بدم. ولی از خدا کمک می خوام بهم نشون بده چی کار کنم. ولی سه شنبه ها واسم روزهای خوبی وبدی بودن، بدترین و بهترین روزام بودن.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت16:11توسط علی | |

منو بابت تمام پستهای بد و زشتم ببخشین. دیگه فک کنم اون روز که باید می رسید رسید. من هم باید این وبلاگو تعطیل کنم. پس قربون تمام دوستان منو ببخشین که دیگه نمی تونم بنویسم. چون این وبلاگو واسه توهم باز کرده بودم الان هم باید به خاطره اون تعطیل کنم. اگه دوباره بخام وبلاگی باز کنم به تموم دوستان خبر می دم. هیچ وقت از یادم نمی رین. و بهتون سر خواهم زد. اگه عمری باقی بمونه.

 

توهم پر کشید

 

علی هم پر کشید

 

منو ببخشین بابت همه چی

منو حلال کن رویا جون خیلی اذیتت کردم

خواهش می کنم بعد از خوندن این متن یه نظر بنویس

این آخرین درخواسته منو زمین نداز.

خدانگهدار...

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت20:43توسط علی | |

مردی که لبخند بر صورت ندارد نباید دکان باز کند (ضرب المثل اندونزی)

برای آنکه بزرگ شوی اول باید کوچک باشی (ضرب المثل هندی)

کسی که زیاد حرف می زند، زیاد هم دروغ می گوید (ضرب المثل تایوانی)

چشم همه چیز می بیند، جز خودش را  (ضرب المثل چینی)

به گوش کمتر از چشم اعتماد کن (ضرب المثل تایوانی)

روز و شب منتظر هیچکس نمی مانند (ضرب المثل ژاپنی)

اگر می خواهی قوی باشی نقاط ضعف خود را بدان (ضرب المثل آلمانی)

دوستی بیشتر از حد، بی احترامی به همراه می آورد  (ضرب المثل هندی)

ازدواج را ستایش کن اما مجرد بمان (ضرب المثل ایتالیایی)

اگر یکبار با چشم ببینی بهتر از آنست که صدبار با گوش بشنوی(ضرب المثل ژاپنی)

از درون باهوش باش، ازبرون مسخرگی پیشه کن (ضرب المثل پروئی)

از دشمنی که خصومت خود را در برابر تو ابراز می دارد زیاد نترس(ضرب المثل ایتالیایی)

برای دشمنی که در حال فرار است پلی از طلا بسازید (ضرب المثل ایتالیایی)

تو صاحب کلماتی هستی که هنوز نگفته ای و محکوم گفته هایی هستی که از دهانت خارج شده اند (ضرب المثل فرانسوی)

کسی که از هیچکس خوشش نمی آید بدبخت تر از کسی است که هیچکس دوستش ندارد (ضرب المثل فرانسوی)

من می توانم از دشمنان در امان باشم، باشد که خداوند مرا از دوستان در امان دارد (ضرب المثل ایتالیایی)

تجربه شانه ای است که طبیعت زمانی به دست ما می دهد که کچل شده ایم (ضرب المثل بلژیکی)

 هر روز بلندی را پایانی است (ضرب المثل امریکایی)

این ضرب المثل هارو یکی از دوستان بهم داده که اینجا جا داره که ازش تشکری کرده باشم.

خواستم یه تنوعی بشه. چون از وقتی که من وبلاگ رو باز کردم همش مربوط به توهم بود بازم انشالله از توهم خواهم نوشت جون تویه این مدت اتفاق خاصی نیفتاده. فقط از دوستانی که به نظر ها بیشتر از خود متن توجه دارن خواهش می کنم به متن هم توجه کنن چون واسه تو .......

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت18:9توسط علی | |

همان كه چشم تو را طرز دل ربايی داد

همان كه چشم تو را طرز دل ربايی داد                        دل  مرا  به  نگاه  تو   آشنايی  داد

پس  از  شكستن دل كام  دادي ام آری                   به  تن  درست  نبايد  كه  موميايی داد

به  ياد  شمع  رخت  آهی از دلم سر زد                   كه  در  دل  شب  تاريك  روشنايی داد

نهاد  عمر  من  آن  روز  زد  به كوتاهی                   كه كام بوالهوسان زلفت از رسايی داد

چه شاهدی تو كه زاهد به يك كرشمه ی تو            متاع   تقوی   و  كالای   پارسايی   داد

كجا  به  شاهی  كونين  سر  فرود  آرد               كسی كه عشق تواش منصب گدايی داد

اگر  نه  با  تو  يك  پرده اش  فلك پرورد                   پس از برای چه گل بوی بی وفايی داد

چنان  ز  زلف  تو  مرغ  دلم به دام افتاد                       كه  گر  بميرد  نتوانمش  رهايی  داد

سزای من كه دمی خرم از وصال شدم                     هزار  مرتبه  عشق از غم جدايی داد

                                                                                                       فروغی بسطامی

 

وقتی داشتم اینارو می نوشتم چشام  پر از اشک شده بود. به نظرتون من تویه عشقم  یک دنده و لجبازی می کنم؟ آیا من که این همه خودمو می کشم که توهم از من خوشش بیاد لجبازی هست؟ آیا برای لجبازی غرور لازمه، آیا غرورم نشکسته؟ آیا  من همه ی غرورمو از دست ندادم؟ من چقدر باید زجر بکشم اونوقت توهم راحت بگه من لجبازی می کنم یا یه دنده هستم؟ آیا همه ی عاشقا لجبازن؟

نه، به نظره من اگه غرور داشتم می تونستم لجبازی کنم الان که غرورم ، دلم شکسته نمی تونم لجبازی کنم. منو حلال کنید نمی دونم فردا چی به سرم می یاد هیچ کس نمی دونه فردا چی بسرش می یاد پس حلالم کنید که خیلی دلم گرفته به خصوص که توهم .... کرده که از دست من راحت بشه.

 

 

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت18:22توسط علی | |

امروز روزه ۹ تیره ساله ۸۸ هست.

امروز همون روز هست ، کدوم روز ، همون روز ، روزی که قرار بود واسه اینکه نمایشگاه پول نیرو جمع کنیم تا بتونیم نمایشگاه رو بهتر برگزار کنیم نمایشگاهی که نمی دونستیم برگزار می شه یا نه ولی با این همه بچه هارو جمع کردیم. که آخر هم نتونستیم برگزار کنیم اخه خیلی سخت بود.

اینا همشون سال گذشته در 9 تیر واسم اتفاق افتادن

امروز همون روزی بود که 20 ، 30 نفری جمع کرده بودیم تا با هم ، همکاری کنیم تا بتونیم نمایشگاهی  برگزار کنیم این همون روزی بود توهمو برای اولین بار دیدم نمی دونید اون روز چه حالی پیدا کردم از همون روز عاشقش شدم هیچ وقت فک نمی کردم که من هم یه روزی عاشق بشم. مگه می شد علی که تا اون روز به دختری فک نکرده بود 3 سال بود که تو دانشگاه بودم ولی الان یعنی همون 9 تیر ساله گذشته یعدفه ای عاشق شه. نفهمیدم جلسه رو چطوری پشت سر گذاشتم. وقتی جلسه تموم شد من و سعید داشتیم با هم برمی گشتیم مثل همیشه پیاده می رفتیم که من به سعید گفتم که این توهم البته اون موقع اسمشو توهم نذاشته بودیم اون موقع اسمش بود رویا ... بعدش بود که واسه من جز توهم نشد. آره داشتم به سعید می گفتم که بعد جور ازاین توهم خوشم اومده. سعید هم داشت منو مسخره می کرد اخه گناهی نداشت تا اون موقع که من وسعید 3 سال بود باهم بودیم اینو اولین بار از من می شنوید. آره الان درست یه سال هست که من این حالو دارم البته هر چقدر زمان می گذره من بیشتر و بیشتر عاشقش می شم. کاش منو این همه عذابم نمی داد ، نه شاید حکمت خدا اینه که با سختی بهش برسم. بزارین بگم بعده اون کی دیدمش درست وقتی بود که تو دانشگاه جشن ورودی 87 ها بود. با یه کاپشن سفید اومده بود رو صندلی جلوی پله ها نشسته بود من از دور شناخته بودم قرار بود واسش یه جزوه بدم اخ نمی دونید اون روز چه حالی داشتم منم با یه کت شلوار رفته بودم. دانشگاه پر بود از دانشجو بعده این که جزوه رو بهش دادم اونم رفت جشن منم واسه اینکه باز ببینمش منم رفتم.

آره الان درست یه سال هست که من عاشق یه توهمم. که با توهم زندگی می کنم با توهم می خوابم با توهم درس می خونم با توهم هر جا بودم و حتی یه لحظه هم از یادم نرفته. اولها فقط دوسش داشتم بعد که یکم گذشت خواستم باهام باشه هیچ وقت فک نمی کردم که این راه ، این همه سختی داشته باشه یا توهم این همه سرسخت باشه درسته ، خودمو برای هر جوابی آماده کرده بودم ولی نمی دونستم من اینهمه سختی باید بگزرونم. خدا الان هم دیر نیست اگه تو بخوای تویه دل توهم نسبت به من مهری بزاری که فقط یه کم منو دوس داشته باشه خدا جون بقیه اش با من البته اگه خدا جون کمک کنه. خدا تا الان هم خیلی کمک کردی خدا جون خودت هم می دونی که من همون اول هم که داشتم برای اولین بار به سعید می گفتم به تو توکل کردم.

الان از این روزا بگم که اصلا" حالم مساعد نیست نمی دونم چیکار می کنم یا چیکار نمی کنم. پاک عقلمو از دس دادم اخه این روزا بدجور شیطان تو مغزم داره مغزمو می خوره که این کارو کن اون کارو کن ولی من به خدا توکل می کنم. میترسم یه روزی شیطان منو فریب بده. فقط خدا می تونه بهم کمک کنه.

الان هم که تابستونه شاید فرصته خوبی باشه تا یکم این توهم فک کنه ببینه که چرا هم من زجر می کشم هم خودشو؟ نه ، شاید خودش نه به من فک می کنه نه ...  آیا فردا کسی پیدا می شه که اینجوری عاشق اون بشه؟ یا من تا کی می تونم صبر کنم؟ چقدر می تونم جلوی این فکرای پلیده شیطانی واستم؟ یا چقدر خدا می خواد منو تو راه عاشقی امتحان کنه؟ اصلا" توهم می دونه که من چه روزگاری دارم یا تو فکرام چه ها می گزره یا من میدونم چطور می تونم اونو راضی کنم. گفتم که فقط خدا می تونه منو کمک کنه.

یه نامه واسه توهم نوشته بودم و با کادو که قبلا" واسش گرفته بودم که تویه تولدش بهش دادم ولی اون هم کادورو و هم ناممو که تویه کادو بود قبول نکرد. می خواستم نامه رو بزارم تویه وبلاگ ولی یه کم که فک کردم دیدم نامه رو فقط واسه اون نوشته بودم نه برای کسه دیگه.

می خوام شعر بزارم ولی به نظره خودم این حرفا از اونا بهتر باشه. چون از ته ته دلم می نویسم. نظره شما چیه؟

 

امید یا مرگ؟؟؟

+نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت20:56توسط علی | |

جشن تولد

 

سلام !

سلام عزیزترینم!

امروز ۲۸ خرداد روزه شادی هست ولی باز حالمو گرفت این توهم. خوشحال هستم ولی نمی دونم ناراحت باشم یا نه اخه ....

امروز تولد توهم هست پس خوشحال هستم و ناراحت نمی شم که چرا باز حالمو گرفت...

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت11:27توسط علی | |

امروز خیلی خوشحال هستم نمی دونیید چقدر،اگه جایه من بودین پر می کشیدین.

اخه امروز تولدم بود 13 خرداد واسم روزایه خوبی بودن ولی امسال یه چیزه دیگه بود.امروز 23 سالم تموم شد و وارد 24 می شم.دیگه دارم پیر می شم.

از کسایی که تولد من یادشون بود ممنون هستم و در این روزا که همه رفتن خونه و دارن درسو، مشق می خونن دوستام منت گذاشتن و واسه من تولد گرفتن. من هیچ وقت این روزو  یادم نمیره و لطف دوستانی که اومدن و منو خوشحال کردن هیچ وقت یادم نمیره.واز اون دوستایی که نیومده بودن هم تشکر می کنم.از همه تشکر می کنم.ازرحیم،ازسعید،ازعلی،ازاتابک،ازشهروز(که از کارش زد و اومد)،از محمدی و ...

یه تشکر خاص از پسر عمو که این روزا کاکتوسو اون می گذرونه و باعث شده ما بتونیم کم کم به درسامون برسیم.و یه تشکر خاص از توهم دارم که .....

امروز تویه پوسته خودم نمی گنجم...................

دیروز رفتم و قرآن رو شانسی باز کردم سوره ی نحل اومد وقتی اونو خوندم ،از خودم خجالت کشیدم. به شما هم توصیه می کنم برین حداقل 14 آیه اول اونو بخونین شاید به خودمون بیایم،این حرفهای پایینو به خاطره اون نوشتم که هیچ وقت خدارو فراموش نکنم حتی اگه زندگی واسم زهر شه و من فک می کردم خدارو فراموش نکردم ولی ...

پر از نیاز و پر از نیایش . خدایا من تو را می خواهم .

من از تمام آسمانها بلندترینش را می خواهم . من از تمام گلها زیباترینش را می خواهم ،

 خدایا من تو را می خواهم ،

من از تمام دشتها وسیعترینش را می خواهم . من از تمام قلبها پاکترینش را می خواهم .

من از تمام رنگها سبزترینش را می خواهم ، خدایا من تو را می خواهم .

من از تمام دستها نیازمندترینش را می خواهم ، خدایا من تو را می خواهم .

من از تمام نغمه ها ، رساترینش را می خواهم ، خدایا من تو را می خواهم .

 اکنون پر از نیازم وپر از پرواز . دستانم را می گشایم ، درهای نیایش بسویم باز شده است . خداوندا من با تو حرف زدم . چقدر سبکبالم . چقدر احساس خوبی دارم . باز هم برایت می نویسم تا باز هم در آسمانت اوج بگیرم . خداوندا مرا به درگاهت بپذیر تا پر از گرمای مهربانیت شوم ، که تو بهار زمستانهای سردی.

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت19:1توسط علی | |

فرارسیدن ایام فاطمیه (س) را خدمت صاحب الزمان (عج) ، شیعیان و دوستان ایشان تسلیت عرض میکنم.

امروز روز شهادت دختره محمد(ص) هست همه یه جورایی دلشون رو غم گرفته منم دلم گرفته هست هم به خاطر مادر شیعیان هم به خاطر این هفته که بدجور دلم گرفته.بعد از سمینار که تویه اتاق بازرگانی برگزار کردیم که واقعا" روز و شبم رو گرفته بود و با کمک دوستان انجمنی ما این ترم رو هم به سلامتی تموم کردیم البته هنوز ترم تموم نشده چون هنوز کاره بزرگ که تویه این ترم باید انجام بدیم مونده اونم امتحانات هست که هیچی نخوندم بازم مثل تمامی ترم ها این ترم هم امیدم به خدا هست شاید تمامی واحده هارو پاس کنم.حالا از سمینار بگم براتون و کارایی که انجام دادیم.کارایه انجمن به دوشه چند نفر افتاده بود که دوستانی که بیشتر از دیگران تویه این سمینار زحمت کشیده بودن میخوام اسماشونو بگم که از همه بیشتر سعید بود وبه ترتیب علی ، محمدی ،معماری،مصطفوی،حسین زاده بودن البته اتابک وحمیدو بقیه هم زحمت کشیده بودن که تویه انجمن هستن و یکی از کسانی که با اینکه تویه انجمن نبود ولی خیلی کمک کرد و اونم فانی بود.در اینجا از همه بچه ها تشکر می کنم چون واقعا" سمینار خوشگل و راحتی داشتیم.البته گفته باشم شیرکاکوها گرم بود ولی شیرکاکو بودن.و بعد از اینکه روزه خوبی رو پنج شنبه 31 اردیبهشت داشتیم اومدیم دانشگاه ولی کاش نیومده بود که باز نمی دونم چرا توهم خواست حاله منو بگیره حالا بمونه که چی شد ولی همون جا که اون حرفهارو زد من باز بد حالم گرفته شد.ولی گفتم مشکلی نیست چون من عادت کردم به تنهایی ،غم وغصه توهمی وهرچی اون واسم بگه از جون قبول می کنم.و بعدش اومدم مغازه  وبه رحیم گفتم تو برو من هستم.بعد  دیدم چند تا sms خراب کننده واسم اومد درسته قبلا" از این جور sms از توهم داشتم ولی این دفعه فرق می کرد و این شد که منو تویه این هفته بدجور شکسته کرد ولی باز من راهی که باید بروم و خواهم رفت رو بهش گفت و گفتم من قبل از این که عاشق بشم فکرایه اینارو کرده بودم.دلم گرفته ولی نمی دونم چی کار می کنم حتی حالا دیگه از زندگی بریدم منی که هیچ وقت به خودکشی یا از این حرفا فکر نمی کردم حالا فقط به مرگ و راحت شدن از این زندگی بدبختی فکر می کنم ولی از طرف دیگه اصلا" نمی خوام به این جور حرفها فکر کنم چون وقتی به توهم فکر می کنم امید و زندگی رو تویه فردا می بینم ولی من نمی گم خواهش می کنم کسانی که نظر می دن به این حرفم هم نظر بدن اخه چقدر باید من این کارو یعنی التماس ،غصه ی یه دختری رو بکشم الان نزدیک به 10 ماه هست ولی اون چی می گه میگه من به شما هیچ حسی ندارم خدایا من چیکار کنم خدایا دیگه نمی دونم چیکار کنم به جز صبر کردن خدایا تا کی می خوای منو امتحان کنی ازدنیا دارم می برم چقدر باید سختی بکشم خدایا من همون اول هم با توکل به تو این کارو شروع کردم الان هم به غیره تو به کسی دیگه امید ندارم چون مثل خیلی از مردم اعتقاد دارم که اگه تو بخوای چیزی رو انجام بدی واست کاری نداره مثله اینکه توهمو یه روزه هم می تونی عاشق من کنی چه برسه به 10 ماه.پس خدایا به این بنده عاشقت یه نگاهی کن تورو به این روزه عزیز دله مارا روشن کن.خودت می دونی من چقدر عوض شدم پس خدایا کمکم کن..........

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت12:15توسط علی | |